شبهای کابل
آزاد
امروز از اولین ساعاتی که از خواب بیدار شدم حس نزدیکی به اطراف داشتم. وقتی برای رفتن به دانشگاه آماده می شدم باز این حس بود و رهایم نمی کرد. ساده بود و روی پوستم راه می رفت و تنم را به وجد می اورد. با چشم هایم نمی توانستم ببینم اش، اما بود چون در من به قول سید عاصف نازل شده بود. پایین تر از آن بود که باورش نکنم و جدی نگیرم اش. در راه رفتن به دانشگاه آهسته آهسته آشنا تر می نمود و به شکل تصاویر ذهن ام را رها نمی کرد. بود، در تک تک لحظه های مسیر از خود اثری مانده بود. درخت ها جور دیگری شده بودند و انگار برهنه تر از روز قبل بودند و مسیر پر بود از برگ های افتاده و له شده. باد بر شانه هاشان سوار بود و هر چند لحظه یک بار با صدایی آشنا بیشتر از پیش قربانی می گرفت و بیچاره درخت در سکوت می دید آخرین لحظات نزول وحی را بر جاده. جاده این خاطره را ثبت می کرد و گاهی هم برگ ها حل می شدند و می رفتند تا قوت قلبی شوند برای ذرات . من در تونلی راه می رفتم که هر لحظه اش همین بود. رنگ ها پوست داده بودند و برای ریختن بر تن عابران لحظه می شمردند. صورت ام را نوازش می داد و پیچ و تاب خوران به پیش می رفت تا شاید بتواند مسافر دیگری را هم به لذتی چون من برساند. اگر می دیدید که برگی برای اینکه غرق نشود برگ دیگری را غرق می کرد می فهمیدید از چی صحبت می کنم. غلتان غلتان می رفت تا اسیر دست های کودک پایین شود و بعد حتما در دست هایش له می شد و باز غرق. بیشتر از هم پرنده ها گرفته بودند شاید تصور می کردند این برگ ها از تن آنها کم می شود و مسیر را می پوشاند. پرنده ها می خوانند و مرا به حس و حال هوای سرد و سنگین دانشگاه کابل می بردند. همین پرنده ها بودند که می خواندند و خبر از آمدن فصل می دادند. دلم می خواست عمیق تنفس کنم و انگار اینجا هم نگران از پایان این حس بود که مرا مجبور می کرد بیشتر تنفس کنم. دلم می خواست در سینه ام تا که می توانم حبس شان کنم. می ترسیدم این حس گم شود و من هم. خیلی دوست داشتم در این وضعیت قدم می زدم اما دانه های سبک باران و صدای چک چک آن روی برگ و مسیر نمی گذاشت. هر لحظه که می گذشت بیشتر به رگ هایم نزدیک می شدند و باید می رفتم. بر خلاف میل مسیر و برگ ها شدم و ترک شان کردم. 10/11/2009 شهر پونه شاید در این روزها هیچ مسئله یی مهمتر از طالبان و عملکرد آنها در این چند سال و آنچه در حال شدن است، نباشد. وقتی می گوییم دیروز یعنی گذشته، و طالبان در گذشته بیشتر به نام طالبان افغانی شناخته می شدند. امروز ما جریان های مختلفی به عناوین متعدد داریم. طالبانی که دیروز فقط برای استراتژی پاکستان و متحدین او در منطقه می جنگیدند امروز به گمان بعضی افسار بریده اند و اربابان بیشتری دارند. منظور این است که منابع مالی طالبان خیلی بیشتر از قبل شده و این مسئله از آنجا فهمیده می شود که القاعده برای ادامه ی حیات خود از طالبان طلب کمک کرده اند. این موضوع به چند دلیل است. اول اینکه طالبان متمرکز تر از القاعده و برای هدف بزرگ تری در منطقه می جنگند و مشخص است که هدف بزرگ نیاز به منابع مالی بیشتری هم دارد. دوم اینکه طالبان یک جریان بومی و یا حداقل منطقه یی است و می تواند از سرمایه های بومی و منطقه یی هم سود ببرد. سوم اینکه مسئله ی منطقه به عنوان جدی ترین اتفاق روز دارای اهمیت جهانی است و در سطح جهانی هم کسانی استند که از جریان زنده و پویای طالبان سود می برند. طالبان در منطقه یی با اهمیت جغرافیای سیاسی فعالیت می کنند. این منطقه حداقل در جریان جنگ سرد و بعد از آن تعیین کننده ترین نقطه برای قدرت های برتر سیاسی جهان بوده و به همین دلیل طالبان می توانند برای این منظور ابزاری کارا و در دسترس باشند. چهارم اینکه طالبان در منطقه یی با اهمیت استراتژیک پرورش یافته اند که شاید نمونه ی آن در هیچ جای جهان یافت نشود. این منطقه برای آنها دارای پتانسیل بشری، ایدئولوژیک، جغرافیایی،فرهنگی و سیاسی است. ابزار رسیدن به هدف در وزیرستان ، پشتونستان شمالی و جنونی و بلوچستان بسیار فراهم تر است از آنکه القاعده برای پیشبرد اهداف خود نیاز دارد. اگر کمی دقیق شویم خواهیم یافت طالبان به دلیل تمرکز رسانه های جهان و منطقه از شهرت فراوانی برخوردار استند و این شهرت برای القاعده ضعیف تر از قبل است و شاید نشان از این است که استراتژیست ها بیشتر متمرکز بر جریان طالبان استند و توانمندی این گروه در منطقه. در افغانستان ، پاکستان و شاید در سرتاسر جهان اسلام، امروز اگر اندک نفرتی از جریان غرب و تفکر غرب باشد و اینکه غرب در سدد براندازی نظام های اسلامی است، بهترین فرصت برای انتقام پیوستن به صفوف طالبان و جریان آن است. طالبان عقده های جمع شده در بین مسلمان های منطقه است و البته با نام های مختلف و چندان سندی هم وجود ندارد که ما دقیقا با چه نامی خطاب شان کنیم. اگر به جریان طالبان امروز بیشتر بپردازیم ،خواهیم دید این گروه دیگر آن هدف دیروز خود را ندارد. دیروز باید افغانستان خسته از دست جریان های سیاسی داخلی را به سوی پاکستان و جریان های افراطی مستقر در آن می برد. اما امروز طالبان در خاک پاکستان مسئولیت بیشتر انتحارهای مرگ بار را به عهده می گیرد و عملا نشان می دهد برنامه تغییر کرده و فقط افغانی نیست. طبق یافته های دستگاه های استخباراتی جهانی ایران هم برای کمک به طالبان آستین بالا زده و نباید هم تعجب کرد. پس طالبان دیگر فقط برای بیرون راندن نیروهای خارجی از افغانستان و پیاده کردن شریعت محمدی فعالیت نمی کند. طالبان تبدیل به جریانی منطقه یی شده که بیشتر از همه در پاکستان توانسته تجلی پیدا کند. دولت شبه مردمی پاکستان هم در برخورد با طالبان تا به امروز به هیچ منبعی اطلاع رسانی درست نکرده. یک روز اجازه می دهد تا 100 کیلومتری پیشاور برسند و روز دیگر با 30 هزار نیروی زمینی و هوایی به جنگ آن می رود. اقتصاد پاکستان وابسته به تزریق مبالغ هنگفت کمک های جهانی و در راس آن آمریکا است. بعضی به این اعتقاد استند که گروهی در بین آی اس آی پاکستان معتقدند طالبان باید به همین دلیل در منطقه باقی بماند. این جریان جدای از دولت پاکستان است (منظور بدنه ی دولت نیست) و مسئولیتی برای نظم منطقه و جهانی ندارد. هدف برای آنها وسیله و ابزار را توجیه می کند. آنها فقط به رقابت دیرینه ی خود با هند می اندیشند. اقتصاد پاکستان از این جریان زنده است. به باور شخصی ام طالبان امروز دقیقا همان نقش مجاهدین دوران اتحاد جماهیر شوروی در افغانستان را دارد. اگر امروز مردم افغانستان انگیزه یی برای بیرون راندن نیروهای خارجی ندارند در مقابل جریان طالبان توانسته این خله را پر کند و حضور ناتو و آمریکا را به چالش بکشد. در منطقه کشورهایی که از حضور فیزیکی نیروهای آمریکایی بیشتر احساس خطر می کند ایران، روسیه و چین است. باید حدس زد که آنها آرام نباشند و واکنش های مختلفی از خود نشان دهند. پاکستان با چین دارای ارتباط دیپلماتیک است و به قولی هم به نعل می زند و هم به میخ. پاکستان کشوری نظامی است و ایدئولوژی بهانه یی است برای کنترل وضعیت شکننده اش. از سال 1945 در حدود 55% بلوچ های پاکستانی می خواستند استقلال خود را بگیرند و استقلال بنگلادیش به این آتش دامن بیشتری زد. پاکستان نظامی هزینه ی زیادی را صرف نیروهای نظامی خود می کند و در مقابل اقتصاد آن وابسته به بسته های کمکی است. راهی برای پاکستان وجود ندارد به غیر از اینکه ثابت کند جریان طالبان را فقط آنها استند که می توانند از بین ببرند و برای این امر کمک های بیشتری را هم نیاز دارند. من به این باورم که طالبان پاکستانی نیست بلکه پاکستان طالبانی است. قاضی حسین احمد به تنهایی خودش آنقدر نفوذ و امکانات بشری و مالی دارد که تصورش دور از ذهن می نماید. حزب جمعیت العلماء توانسته از جریان های سیاسی منطقه برای رشد و توانمند ساختن خود استفاده کند. مدتی کمک کننده ی اصلی به حرکت مجاهدین افغانی (حزب اسلامی حکمتیار، جمعیت به رهبری ربانی و یا جریان پیشاور) بودند که ما از آن به نام انقلاب مردمی نام می بریم. اما مردم نقش کم تاثیری داشته اند و این آمریکا ، پاکستان و عربستان بودند که ما را به سوی اتقلاب سوق دادند( هر چند این خواست مردم هم بود اما متاسفانه امروز اکثریت پشیمان استند از اینکه حرکت خام بوده و باید برای انقلاب طرح و برنامه ی دقیق تری ساخته می شد که به طرف جنگ های داخلی سقوط نمی کردیم). بعد از سال ها بازم همین قاضی حسین احمد و مولانا فضل الرحمن استند که برای بیرون راندن نیروهای خارجی از افغانستان فتواها صادر می کنند و احساسات نشان می دهند. این در حالی است که همین گروه ها هزینه ی جنگ با نیروهای اتحاد جماهیر شوروی را از عربستان و آمریکا دریافت می کردند. اینها تناقض های عجیبی است و باورش سخت که آنها به خاطر اسلام و یا نام دیگری بجنگند. به باور من در نگاه اول هر انسانی به منافع شخصی می اندیشد و به قول گفتنی هر کاری می کنیم برای نان است و بعد از شکم موضوع های دیگر می تواند جدی باشد. دولت افغانستان به دلیل ضعف در سطح مدیریت های کلان خویش نتوانست برای افراد بی کار فرصت کاری مناسب ایجاد کند و حتی سقف معاش کارمندانش را هم نتوانست به حدی برساند که قانع کننده تر باشد. طالبان و یا جریان های پیش برنده آن از این فرصت و کم کاری نیروهای خارجی سود جستند و به بازسازی روحیه خود بعد از شکست در مقابل نیروهای خارجی در افغانستان پرداختند و کشورهای همسایه به خصوص پاکستان باز شریان حرکت را در دست گرفت و این بار از منابع دیگر طالبان را زنده نگه داشت که هیچ ، بلکه توانست آن را باز به عنوان جدی ترین مسئله روز بسازد و نقطه ی فشاری برای جهان. امروز به باور من پاکستان و نظام آن طالبانی است و از درون حمایت های جدی تری از طالبان می شود. قرار نیست پاکستان رسما اعلام کند و ما باور کنیم. سیاست همین است قرار نیست پاکستان مسئولیت طالبان پاکستانی را برعهده بگیرد و یا رسما بگوید از آنها حمایت می کند. سیاست خیلی واقعی تر از ان است که ما به آن چهره ی انسانی بدهیم. منافع ملی از هر چیزی مهم تر است و هر اتفاقی را در منطقه توجیه می کند. حتی وقتی می بینید این طالبان در خاک پاکستان دست به انتحار می زنند باید بدانی که جنرال های زیادی استند که در درون ارتش از جریان آگاه استند و تلاش برای از بین بردن که هیچ و به قول مردم منطقه وزیرستان، ارتش و جنرال های ان در سدد همکاری با انها برآمده اند. پاکستان دقیقا دو روی سکه ی سیاست منطقه است و طالبان بهترین و طلایی ترین فرصت برای داشتن برگ های برنده ی منطقه یی است. جنرال های پاکستانی اگر اراده کنند به راحتی سرچشمه های طالبان را می خشکانند، اما این زنده ماندن و گسترده گی عملیات شان بدون چراغ سبز آنها نیست. اگر دولت نظامی پاکستان اراده کند در فرصت اندکی طالبان شکست خواهند خورد. پاکستان یکی از قوی ترین ارتش های منطقه را دارد. مشکل در اینجا است که صدا تا به ما می رسد صد انعکاس پیدا می کند. بازی های سیاسی در سطح منطقه و جهان فقط یک قربانی نداشته و آن هم مردم افغانستان بوده. ما نیاز به یک استراتژی ملی و تعریف منافع ملی در تمام سطوح مذاکرات منطقه و جهانی داریم، امیدوارم در آینده ما بتوانیم حداقل برای مردم این ارمغان را بیاوریم. مردم افغانستان سال هاست دچار بازی های شومی استند که نمی دانند روی دیگر آن چیست و کی است. ما می دانیم و تلاش می کنیم آن را به سطوح مردمی و یا حداقل برای دانشجویان واضح سازی نماییم. سید نادر- پونه ۱/۱۱/۲۰۰۹ امروز از هنگام صبح احساس خوبی نداشتم و وقتی اجمل خبر از تحریم انتخابات افغانستان توسط داکتر عبدالله را داد بیشتر از پیش بر این احساس افزوده شد. بعد از آن قرار بود تعدادی از دوستان به اتاق ما بیایند و روی موضوع فجرستان ( یکی از دوستان پیشنهاد دارد برای منطقه گرایی باید فکری کرد. ایشان پیشنهادهای جالبی دارند و نام این منطقه را که شامل هفت کشور می شود فجرستان نامیده اند.) صحبت داشته باشند. به من هم وظیفه داده شده بود تا روی نشریه ی مربوط همین بحث اطلاعات جمع آوری کنم. اما اصلا حوصله ی شنیدن این حرف های تکراری را نداشتم و می دانستم این ها چاره درد امروز نیست و برای من امروز مهمتر است. بعد در همان ساعت به سینما رفتم و مجبور شدم فیلمی هندی را تماشا کنم که تا آخرش را نفهمیدم. من روی پرده سینما چیزهای دیگری را می دیدم که آزارم می داد. نگران بودم از یک اتفاق، از یک سرنوشت و صد چیز دیگر که مغزم را تعطیل کرده بود و نمی توانستم نیندیشم. اصلا چرا باید فکر می کردم و به چه باید فکر می کردم؟ تراکمی از سوال های عجیب و تصویرهای غریب در مردابی غرق ام کرده بود. نمی دانم چرا همه چیز را پایان یافته می دیدم و از آن جمله خودم و تمام رویاهای بازگشت به وطن را. دلم می گرفت می خواستم داد بزنم و گریه کنم به حال خودم که برای لحظه یی نتوانستم خودم باشم. همیشه در پراکنده ها غرق بودم و آینده را انتظار می کشیدم. خودم تصوری ساخته بودم از آینده که شدنی شاید نباشد. این آینده ی لعنتی مرا می کشد و خبری از خودش نبود به جزء همان دروغ و ریاکاری های سیاسیون از آینده. چرا یک موضوع به این ساده گی تمام جهان را سردرگم کند و همه به فکر چاره شوند و ما فقط عروسک های خیمه شب بازی باشیم. تکراری است اما است. وزیران خارجه روسیه ، چین و هند چند روز در شهر بنگلور روی موضوع آوردن صلح و راه برون رفت بحران امروز افغانستان گفتگو کرده اند. خانم کلینتون به پاکستان رفت و با رهبران سرحد گفتگو کرد و خواست تا کمک کند برای برون رفت از این مشکل منطقه یی. این ها مهره های شطرنج است وقتی کنار هم بگذاریم حدس خواهید زد که جریان چیست و چرا افغانستان به قول استاد مطالعات استراتژیک ما قبرستان ابرقدرت های جهان و پایان خواب استیلای جهانی است. چرا ما و این همه افتخار کاذب. سرنوشت ملت های ما بیرون از مرز و جغرافیای ما ساخته می شود و رهبران افغان هم فقط مجری آن استند و شاید به مقاصد فردی می اندیشند که این طور می شود. این ها همه آزارم می دهند و 18 سال مهاجرت و نداشتن حق زندگی خاطره های نوستالژیک استند که مثل نوار فیلم از پیش چشم هایم رژه می روند. نمی خواهم باز تکرارشان کنم و شما بگین این به راستی حق ما است؟ حال هم دارم می نویسم که کمی از بار سنگین آن کاسته شود. 2/11/2009 شهر پونه من امروز به جایی در نزدیکی
شهر پونه رفته بودم. جای قشنگی بود. دره یی عمیق با چند ابشار بلند محاصره شده
بود. برای اولین لحظه فکر کردم تابلویی به بلندی و بزرگی یک دره است. بعد از یک
شیب طبیعی دره به ناگاه عمیق شده بود. ابرهای اطراف زیر پای ما بودند و به راحتی
می شد لمس اش کرد. ابرها رنگی به آسمان داده بودند که تصور می شد کسی این قسمت را
برای مدت زمان طولانی و به دقت نقاشی کرده. این تصویر را فقط می شد تصور کرد که در
دنیای خیال واقعیت دارد و بس. دنیای عجیبی است با جغرافیای ویژه . درخت، دره ، بوی
عاشقانه شبنم و باد سرد نشسته بر پیکر دره، ترس از نزدیک شدن به این همه ، ابهام و
تردید ابر برای باریدن و نباریدن، پرنده هایی که پایین تر از ما می پریدند و این
اولین بار نبود که این صحنه را به لذت می دیدم و ارتفاع که حس پرواز را برای آدمی
زنده می کند. برای چند ده دقیقه نشستیم و سیر و عمیق به تصویر که چگونه چیده شده
بودند نگریستیم. خدای من این عظمت و ترس ناشی از چیست؟ شاید قسمتی از پیکر خدا است
که بوی شبنم می دهد و صد بوی گل دیگر که آغشته است و پراکنده و درهم آمیخته. بعد از آن روز دیگر به اورنگ
آباد سرزمین اورنگ زیب آخرین باقی مانده ی دوران سلاطین مغول رفتیم. وقتی به شهر
رسیدم باور نمی کردم که یکی از بزرگترین آثار باستانی جهان دراین شهر باشد. اما
وقتی از نزدیک دیدم باورم شد. اول به
آجانتا (104 کیلومتر از شهر فاصله داشت و در اواخر قرن هفتم میلادی ساخته شده. ) رفتیم.خدای
بزرگ بشر روزی تا این حد توانمند بوده و مصمم به خلق چنین یک آثار عظیمی. خیلی
شبیه جغرافیای بت بامیان است. اما این پیکره ها و تصاویر روی سنگ هایی به مراتب
مستحکم تر از بت بامیان حک شده. تصاویر بر روی برجستگی ها خوب نشسته بود. این طور
به نظر می رسد که انسان ها سال ها پیش حال و حوصله ی بیشتری داشتند و یا اینکه
باید این کار را انجام می دادند. با خودم فکر می کنم اگر حرفی از باید و فشار می
بود آثار اینقدر زیبا و جاندار نمی بود. ستون ها همه زیبا استند و از آن زیباتر
نقش های برآمده است که شکل انسان و یا موجودی خیالی را ترسیم می کنند. ستون ها
آنقدر ظریف و دقیق تراشیده شده اند که باور انسانی بودن کار این آثار محال است. در
دل کوه و در میان این سنگ های مستحکم تراشیدن این اشکال باید کاری سخت می نموده
است. کوه دارای چند غار است که به شکل اتاق های بزرگ تراشیده شده و از دیگر قسمت
هایش جدا مانده. اشکال بیشتر به انسان و رفتارهای او شباهت دارد. به شکل بودا و
پیروان او بیشتر از همه توجه شده. در همه ی اتاق ها اشکال متفاوت در وضعیت متفاوت
از بودا دیده می شود. برای هر ستون چهار نگهدارنده طراحی شده که انتهای هر ستونی
را به بخش حجیم تر و بزرگ تر وصل می کند و تصویر انسان یا حیوانی خسته را دارد که
باری بر دوش چشم به اطراف دوخته . سقف از جنس سنگ است و کدام شکلی ندارد، مگر در
بعضی قسمت هایش گچ بری دیده می شود که رو به تخریب رفته.گچ بری ها بیشتر اشکال
پرنده و موجودات عجیب با بدن هایی متفاوت است. در همه ی این اتاق ها ، اتاقک هایی
جایی را به خود اختصاص داده اند. کار خیلی متفاوت است از تمام اثاری که تا به حال
من دیده بودم. خیلی دلم می شد بیشتر می بودیم و تصاویر را بهتر در ذهن می سپردم. رابطه
ی تصاویر جالب و قابل تمرکز است. تصاویر انسان ها معمولا با اشکال حیوانی در هم
آمیخته و پرداخته شده است. این نشان می دهد مردم این سرزمین مثل همین زمان به
حیوانات علاقه داشتند و زیاد خودشان را از آنها برتر احساس نمی کردند. رابطه انسان
و حیوان وقتی بهتر فهمیده می شود که بدانید تصویر بعضی خدایان آمیخته شده از تصویر
آدم و حیوان است. انسان ها با قدرت های مافوق بشری ترسیم شده اند. فکر می کنی یک
تابلوی بزرگ است که با نظم عجیبی نقاشی شده و همه کار یک نفر است. با وجودی که همه
می دانند، هزاران انسان و برای قرن ها وقت صرف آفرینش آن کرده اند. اشکال از دوران
دین بودیزم است. کسانی که برای بازدید آمده اند از هر کشوری استند و از چهره شان
مشخص است که مبهوت و متحیر از ساخت بشری همانند خود شده اند. بعد از آن به دیدن
الورا رفتیم. منطقه یی بود با شباهتی فراوان به آجانتا، و نزدیک شهر. این پیکره ی
عظیم و پیچیده از بالا به پایین و با چنان ظرافتی طراحی و تراشیده شده است که گویی
کوه به همین شکل آفریده شده. کوه به راستی تراشیده شده مثل اینکه ما می خواهیم
پیکره یی را روی سنگی بتراشیم. اشکال بیشتر شباهت به آجانتا دارد، اما اینجا
نگهدارنده ها به وفور یافت می شوند. گاهی فکر می کنی اگر آنها که بیشتر شباهت به
فیل دارند نمی بودند ساختمان می ریخت. قسمتی از اثر در میان آمده و خودش از جدا
کرده. در دورادور آن فروافتگی ها به اشکال منظم افتاده اند. ستون ها باز هم افتخار
دارند که می توانند کوه را بر دوش بکشند. همان تصویر ها فراوان دیده می شود. چند
جایی طراحی شده بود که می توانستی از آنجا بیشتر این ساختمان زیبا را دقیق تماشا
کنی. فیل هایی که تمام پیکر نبودند، انسان ها با ابزاری در دست که نشان از وضعیت
آن دوران دارد، تاقچه ها ، بیرون افتاده گی ها ، درون افتاده گی ها، خدایان نشسته
،بیدار ، خواب، در حال آفرینش، مصمم، دقیق، برآشفته، غمگین، شاد،سرد و خاموش، درون
گرا، چاق، لاغر، افتاده، زشت، زیبا و در حال عبادت ، دیوارهایی با تصویرهای فراوان
و اتاقک هایی که برای دمی آسودن و استراحت بعد از قدم زدن ، جای مناسبی باید باشد.
می توانی از پله هایی که خوب تراشیده شده برای بالا رفتن از این اثر تاریخی
استفاده کنی. برای ورود سردر طراحی شده و باید از آن عبور کرد تا بتوان حیاطی را
مشاهده کرد که به دو قسمت بزرگ و چند حیاط کوچک تراشیده شده. اولین موجوداتی که
فراوان دیده می شوند فیل ها استند که نشان از رابطه خوب انسان و آن دارد. فیل ها
به گونه یی ساخته شده که گویی معبد را بر دوش دارند و می خواهند به جایی دیگر
انتقال اش بدهند. اینجا معبد است مثل اثر قبلی که برای عبادت ساخته شده. این اثر گویای
ادیان بودایی، برهمایی و جاینیزم ( یا برهمابودا که از هر دو مذهب در هم آمیخته شده
.)است و برمی گردد به قرن های نزدیک به همان اثر قبلی. اینجا پر است از تصویر های
خدایان و ربع النوع ها که در حالت های متفاوت تراشیده شده اند. در رگ رگ این سنگ
می توان اثر تلاش مفرط و کشنده را به وضح دید. عبادت و نیایش آغاز و سرانجام تمام
حرکت های خلق شده است. عجیب دورانی بوده است که انسان تا به این حد برای محل عبادت
و چگونگی انجام آن اهمیت می داده و حاضر بوده در این راه تمام عمرش را سر کند. عبادت
در خون تمام این مجسمه ها می دوند و بیننده را متاثر می کنند. مجبور می شوی برای
چند لحظه فکر کنی که به راستی انسان دیروز هم دغدغه های بزرگی داشته و برای رسیدن
به آنها دست به هر کاری زده. شنیده بودم فرهاد برای رسیدن به شیرین کوه را تراشید
و تراشید تا اینکه شنید شیرین مرده است. اما آن بیشتر به قصه می ماند. اما وقتی
اینجا باشی خواهی دید بله امکان دارد برای رسیدن به آن باور، انسان دست به هر کاری
می زند حتی اگر شده دل کوه را می شکافد و پیش می رود تا جایی که سرانجام به آنچه
می خواهد برسد. اما روی دیگر سکه این است که نه اینها اجیر بودند و فقط کارگر.
کاری را که خواسته شده انجام داده اند وگر نه ممکن بوده جان خویش را از دست می دادند.
تمدن های بزرگ دقیقا همین طور یعنی روی خون ریخته و پیکره هزاران قربانی شکل گرفته
و امروز نشان غرور ملی ملتی و سربلندی تعدادی شده. تمدن یعنی همان عقده های بیرون
زده دیروز به شکل امروز. آنها برجسته شده اند به شکل خداوند، ماهی ، فیل، بودا،
برهما و هزاران اشکال دیگر. آنها روی رگ رگ دیواره های اثر باقیمانده اند اگر کمی
عمیق شویم و از لایه های تاریخ امروز به دیروز نقدی بزنیم و سوار بر خیال، تصور
دیروز شویم وقتی برای یک لقمه نان باید سنگ را تراشید و تراشید و تراشید تا اینکه
حتی به اندازه ی یک پای بودا هم نتوانی برای خود زندگی کنی، متاثر کننده است. آثار
باقیمانده از انسان های پشت صحنه به مراتب شگفتی سازتر است و غم انگیز. جهان از او
خاطره یی حتی به اندازه ی یک تکه کچ سفید روی سقف هم ندارد. نباید زیاد سه بعدی
دید وگر نه این تمدن ها با تمام عظمت شان به راحتی فرو می ریزند و ارزش خود را از
دست می دهند. بگذاریم درد تاریخی این انسان ها آبروی ملتی شود برای امروز و فردا. وگر
نه چرا باید کفش های گاندی چندصد هزار دالر سال ها بعد از مرگ او به حراج گذاشته
شود. همین درد است که تمدن دیروز را امروز برجسته می کند و نشان غرور ملتی می شود.
بگذریم که اگر پیش برویم نه از اهرام مصر و دیوار چین چیزی می ماند و نه از تاج
محل. بعد از آن به پنچکی رفتیم.
ساختمان آن بیشتر به این خاطر محلی شده برای بازدید دیگران که آب از فرسنگ ها
فاصله در آن دوران به شکل فنی به درون حیاط آن آورده شده و در آن از اختلاف ارتفاع
دو نقطه برای طراحی آبشاری کوچک استفاده شده. حوضی بزرگ دارد پر از ماهی های شاد
که مسافران هر لحظه برای شان دانه های مخصوصی را روی آب می پاشند. بعد به بی بی مقبره رفتیم. این
اثر به تاثیر از تاج محل و به منظوری مشابه آن ساخته شده. اورنگ زیب این محل را
دستور داد، بسازند تا محلی شود برای به خاک سپاری همسرش. نام همسرش رابعه درانی
بوده. زیبا است و دارای چند حیاط بزرگ و آبراه های خرد برای جریان آب ساختمان است.
ساختمان آن در 1679 و از جنس مرمر و پلاستر ساخته شده. محل مقبره در قمست پایین
طراحی شده و هنگام بازدید مجبوری به طرف پایین سرت را خم کنی. شبکه های آن از جنس
سنگ است و سرد که نشان از خواص سنگ کار شده در آن دارد. رنگ قابل سفید است. این بود نتیجه یک روز سفر من و
دوستان ام به اورنگ آباد.
از پشت برگ سر می کشی دلم خسته است پرنده باید بود و فهمید راز اولین گام های تو را برگ های آویزان پشت پنجره خاطره ی یک روز خوب زیر درخت باید رفت بوی پاییز مشام کوچه را هم
ترسانده است سخت وقتی است که بدانی باید
رفت از پی یک فصل از پی یک پرنده و چند درخت برگ های آویزان و ساقه های تر این روزها دلم هوای بهار دارد
درخت سخت دلم تنگ است دلم باز آهنگ
سفر دارد کوچه این یار قدیمی کفش هایم را بیاور می خواهم زمان شوم بگذرم از ساعت و عقربه های
دلتنگ درخت سرم را بر می دارم از
شانه هایت بگذار من و کوله پشتی یار شویم می بندم تمام بندهای تنت را راه پر است از مورچه های مسافر
بار بر دوش دارند و من هم می روم تا انتهای پنجره غروب دلگیر تر از همیشه می شوم پرنده نگفتی راز اولین گام را که من ختم شدم. 15/09/2009 دانشگاه پونه 10/09/2009 شهر پونه بعضی انسان های اطراف ما همه
چیز را عریان و عمیق می بیند و می فهمند. دیدن سبب می شود تا دور از پوشش و هر
گونه پرده یی آنچه می گذرد را درک کنند و همین باعث می شود تا همیشه یک چیزی به
نام درد در وجودشان حضور فعال داشته باشد. اگر همین انسان ها درست و دقیق مورد
توجه قرار بگیرند آن وقت است که تفاوت یک انسان بزرگ با توده های بسیار، تفاوتی
شگرف دارند. آنها به تنهایی کاری را می کنند که قرن ها است میلیون ها مثل او نتوانسته
اند. دلیل این موضوع چیست. یک انسان و دغدغه ی جهان و انسانیت گمشده ی قرن ها، این
همان تفاوت عمده است. او به تنهایی درد همه است. آنچه درمیان تک تک سلول های
انسانی می گذرد می بیند و می فهمد. عمیق است. جهان وطن است. درد در سینه اش پنهان
است اما همیشه همراه او است. جغرافیا و مرزهای امروزی نمی تواند آرامش کند و از
ترک های دست همه به درد می رسد و با درد زندگی می کند. این شاید در نگاه اول حماقت
باشد که از خودت بگذری اما ساده نباید دید و نباید به این سرعت متهم شان کرد که
آنها شاید برای لحظه یی برای خودشان زندگی نکرده اند. زندگی شیرین است اما گاندی ،
چه و صدها مرد دیگر دغدغه این شیرین را نداشته اند. انسان وقتی برای شان اصل می
شود و دیگر موارد جانبی فرع، پس نگران ایدئولوژی (دین) ،نژاد، زبان و صدها اختلاف
نمی شوند. شاید به این دلیل است که اصل انسانیت در وجودشان نهادینه شده. امشب فیلمی در مورد قتل العام
مردم برنه یی توسط ملیشه های معترض دیدم. سرتاپا پر بود از خشونت ، قتل ، غارت و
تجاوز، دل ام به درد آمد و برای مدتی نمی توانستم فکر کنم. به خودم شک کردم به همه
ی اطرافیانم شک کردم . یعنی امکان دارد. انسان تا به این حد امکان دارد خونسرد شود
که کشتن کودکی در حدود چند سال هم برای اش از خوردن آب هم راحت نشان می داد. بله
امکان دارد چون من دقیقا یک چنین تصویرهایی را نیز در مورد افشار و طالبان هم دیده
بودم. 14/09/2009 شهر پونه روبروی ساختمانی نشسته ام
که به قول دوستان از دوران استعمار انگلیس در دانشگاه پونه و در مرکز پارکی کوچولو
قرار دارد ، کارگرانی که به صورت پراکنده دیده می شوند نشان از در حال تعمیر بودن
این ساختمان قدیمی دارد. بعد از اینکه فهمیدم هنوز کار ورود من درست نشده به این
محل آمدم و زیر سایه یی که به مناسبت حضور درختی پیر ایجاد شده ،نشسته ام. آب و
هوای اینجا استوایی است و درختان و گیاهانی که روییده اند نشان از همین اقلیم
دارند. باران فراوان ، درختان کاملا سبز با برگ هایی که نوکی سوزنی شکل دارند،
پروانه ها که به دلیل آمدن آفتاب پنهان شده اند و در این میان دیدن پسران و
دخترانی که لبخند بر لب دارند بیشتر انرژی در رگ ها جاری می کند. داشتم با خودم
فکر می کردم چقدر از فرهنگ این مردم دورم
و خیلی چیزها است که باید بدانم تا مثل آنها برای شان احترام قایل باشم. خدایان متعدد
اینجا در نگاه اول، هر کسی را که با فرهنگ مردم بیگانه باشد متعییر می سازد. رنگ
ها و علاقمندی به آنها در خون شان نهفته است. مخصوصا وقتی به استقبال خدایان می
روند این رنگ ها مفاهیم خود را دارند. اینجا مردم بهانه های زیادی برای شاد بودن و
شاد ساختن خود و دیگران دارند. این زیباست. یادم است سید عاصف می گفت در آلمان
انسان گاهی صدا را فراموش می کند. اما دراینجا به دلیل ازدحام جمعیت، صداهای زیادی
برای اذیت و پراکنده کردن خیال وجود دارند.حتی در نیمه های شب گاهی صدای موسیقی
ازار دهنده جلوه می کند. صداهایی که نباید باشد زیاد است. ولی در نگاه اول احساس
می کنی این صدا برای کسی اهمیت ندارد. من هم که عادت دارم و زیاد تعجب نمی کنم.
باید کم کم آهنگ رفتن به سوی اتاق کنم. این مسیر را دوست دارم که پر از رنگ سبز است
و شادی مرا چند برابر می کند. 27/0/2009 دانشگاه پونه در این روزها مردم منطقه یی که ما در آن زندگی می کنیم ، مشغول برپایی جشن به مناسبت تجلیل از خدای خویش استند. نام این خدا گنش است و دارای سری به شکل فیل و پایین تنه یی به شکل آدم است. مراسم تا چند روز دوام می کند. صدای حاصل از این مراسم بلند و آزار دهنده است. در دور و اطراف ما مسلمان ها هم زیاد استند و این روزها مساجد به دلیل ماه رمضان پر از مردم استند. عجیب است وقتی می بینی ادیان مختلف اینقدر راحت در کنار هم زندگی مسالمت آمیز دارند. همه مراسم خود را به جا می آورند و کاری به مراسم و راه و روش دیگران ندارند. می گویند روحیه این مردم همین طور است و نمی توان انتظاری غیر از این داشت. مردمی کاملا طرفدار صلح. شهر پر است از جمعیتی که شاید بی کار آن هم کم نباشد. درآمد مردم این ایالت و شاید مردم هند در کل بسیار کم است و به همین دلیل قیمت ها اینجا کنترل شده است. از سالها به این سو قیمت ها تغییری چندان نداشته. شاید موضوع نان و پر کردن شکم این مردم را تبدیل به مردمی خنثی کرده و میلی به جنجال و یا برگزاری مراسم هایی برای تهدید دولت و زیر فشار قرار دادن آن ندارند. مردم اینجا به خاطر یک روپیه هم ایستاده استند. اقتصاد هند با جمعیتی که گفته می شود بیشتر از یک میلیارد و سیصد میلیون است دارای پیچیدگی هایی است منحصر به خودش، و نمی توان آن را با دیگر کشورهای جهان مقایسه کرد. وضعیت کار و پیدا کردن آن موضوعی است بغرنج و بسیار سخت. نمی توانم خودم را خودم را در این رقابت حتی احساس کنم. شاید به همین دلیل نیروی متخصص آن آهنگ کشورهای دیگر و بازار کار کشورهای توسعه یافته و یا در حال توسعه می کنند. هوا اینجا شرجی (رطوبتی) است و هر روز به مقدار قابل ملاحظه آسمان می بارد و هوا تازه تر از چیزی است که بتوان فکرش را کرد. جنگل و بیشه زار به همراه گل های تازه و زیبا قسمتی از فرهنگ این مردم است. استند کسانی که در پایان روز دسته هایی زیبا از انواع گل ها را به حراج می گذارند. ارزش این گل ها خیلی کم است و نسبت به زیبایی گل و زحمتی که برای پیرایش و آرایش آن کشیده می شود اندک است. مردم به راستی فقیرند. راستی در مورد موسیقی بگویم که خوراک عمده ی مردم است و از مسلمان تا هندو همه آن را جزیی جدایی ناپذیر از زندگی و روزمرگی خود می دانند. موسیقی ها بیشتر محلی است و برای من همه شان تازگی دارد. پونه شهری است که در میان تپه های زیاد محاصره شده و همین باعث زیبایی مفرط آن در بیشتر قسمت های شهر شده و هوای خوب به همراه باران دایمی هم بر تمام این ها چیزی دیگر می افزاید. در نگاه اول احساس کردم سنگی در این شهر یافت نمی شود اما وقتی بیشتر دقت شود سنگ و صخره را نهان در میان بیشه زار و جنگل ها می توان یافت کرد. سنگ های آن به نظر می رسد آتشفشانی و یا همان ناریه باشد. دارای رنگی استند تیره و بیشتری قلیایی می باشند تا اینکه اسیدی به نظر برسد. ساختمان های بلند در کنار منازل ترکیب عمومی چهره ی شهر است. دانشگاه پونه همه ی این توصیف ها را یک جا دارد و واقعا زیباست. جوی آب، جنگل و بیشه زار، سرک های تازه و نم گرفته ، شاخه های آمده به میان راه ، ریشه های آویزان درختان ، کلبه گونه های کوچک برای رفع نیازهای عمومی ، باران ، میوه هایی که بیشتر پیر زن ها اینجا می آورند و می فروشند چون پیری، پارک های کوچک برای اوقات فراغت، ساختمانهایی که بیشتر معماری سنتی و بازمانده چند قرن استعمار چند کشور چون پرتغال و انگلستان استند، بلندی و پستی های گوناگون در جای جای آن و دختران و پسرانی از فرهنگ های مختلف که زیبایی آن را صد چندان می کنند. این ها برداشت های اولیه ی من بود ازچند روزی که اینجا استم و تلاش می کنم از هز قسمت جزییاتی را هم برای شما دوستان بنویسم. 26/08/2009 شهر پونه برای باردیگر و بعد از هفت سال باز از دوستانی جدا شدم که زود زود برای شان دلتنگ می شوم. از همه بیشتر برای داش حسین دلتنگ می شوم که برای یک بار هم که شده از من و رفتارهای من آزرده نشده و اگر شده تلاش اش بر این بوده که آن را حداقل در یک اخم کوچولو و کوتاه مدت نشان بدهد. به راستی او آخرین فرستاده و راه نجات من بود. شاید کمتر برای او لبخند زدم اما همیشه بیشتر از هر کس دوست اش داشتم و شرمنده ی مهربانی هاش استم. دوست های زیادی در این چند سال به دست آوردم. همه شان را دوست دارم و به فکرشان استم. از تاثیرگذارترین این روابط آشنایی با استاد اسماعیل اکبر بوده و شاید بتوانم به جرات بگویم این آمدن را تاثیر همان رابطه می دانم. همیشه علاقه به دانستن و مطالعه را در من تحریک کرده اند. سید محسن با آن وقت و ناوقت پر ریختن هایش. علی کاظمی به عنوان کسی که پدرم (به شوخی) خوانده می شد، در سفر به بامیان بیشتر شناختم اش. عباس احمدی که مدیون مهربانی اش استم. سید عباس ، سید قاسم ، محمد تازه وارد، حمید با نصحیت های بی دلیل و بی وقت اش. همه دوست داشتنی بودند و استند. شهرزاد که الگوی من برای امید به آینده و تلاش بی وقفه اش در انجام کار بوده و است. پری کمتر حرف می زد و بیشتر کار می کرد و معتقد به کار اجتماعی و موثر است. نورجهان خوب و مهربان با صورتی پر از خنده مرا همیشه در نگاه اول شاد می کرد. در این روزها شعرهایی را که در قالب کار تحقیقی از حاصل سفرشان به ولایت های شمال گرد آورده و شاید برای همه در دسترس قرار دهد می خوانم. پروانه کمتر حرف می زد و نتوانستم به درستی بشناسم اش. چند روزی است که در اتاق اجمل پامیر مستقر شدم. در شهر پونه که مهمان های زیادی از بیش تر از 90 کشور جهان دارد. اجمل برای آمدن من و بعد مستقر شدن من تلاش زیاد کرد و هنوزم مشکلات مرا به دوش گرفته و از کار و زندگی به خاطر کارهای من مانده. اجمل جای خالی دوستانی را که گفتم پر می کند. یک شنبه 23/08/2009 پونه. تمام تلاش نامزدهای ریاست جمهوری کشورمان در این روزها بیشتر به این موضوع خلاصه می شود که نشان دهند ما ملت استیم، و شاید بی تاثیر نباشد اما موضوع اصلی اینجا است که مردم به عنوان یک توده ی مورد نظر آیا بر این باور مهر درست بودن را می گذارند. من فکر می کنم مردم هنوز در کشورمان یک ملت نشده اند اما از اینکه ملت نامیده می شوند ناخوشنود نیستند. گپ اصلی در همین قسمت نهفته است که آیا با حلوا حلوا گفتن ما شیرینی را حس خواهیم کرد. ملت شدن در یک چنین تنوع قومی ، زبانی و مذهبی نیاز به یک استراتژی بلند مدت دارد. اما با این وضعیتی که نامزدهای محترم به وجود آورده اند مردم با یک شمشیر دو لب برنده درگیر و مواجه استند. از یک سو ملت نامیده می شوند و دچار تردید می شوند که به درستی چیزی استند که نامیده می شوند و حتی در بعضی موارد آزرده هم می شوند که این آزرده گی ناشی از بی اعتمادی است و از سوی دیگر نامزدهای محترم هنوز تکیه گاه اصلی خویش را قوم و قبیله قرار می دهند. به گونه ی مثال خانم شهلا اعطا از سوی محمدزایی های افغانستان حمایت می شود و قول می گیرد تا در کارزار انتخابات و بعد رای دهی از این سو مورد توجه جدی قرار گیرد. یا آقای محقق و دوستم وعده می دهند بالاتر از 90 درصد رای قومی خویش را به سود کرزی بریزند. توجه و حمایت بعضی احزاب دیگر در جنوب هم مهر تایید بر این روال است. برای یک لحظه فکر کنید مردم با این جریان به ظاهر ساده و در باطن پیچیده چطور باید برخورد کنند. پس باید گفت هنوز رای دهی و انتخابات در کشورمان بازیچه ی دست قدرت طلبان جدا از مردمی است که فقط در این برهه زمانی دم از ملت در ظاهر امر می زنند و در باطن با حمایت مالی از بزرگان قوم و قبیله تلاش برای جذب رای مردمی می کنند که هنوز اراده ی انتخاب ندارند و در پشت این و آن می ایستند و اجازه می دهند تا از رای آنها بر علیه آنها استفاده شود. مردم نه به عنوان یک ملت واحد بلکه به عنوان توده های پراکنده ی قابل شدن اگر مورد اهمیت و توجه قرار می گرفتند ما چند قدمی به آرمان ها نزدیک تر می شدیم. در کل می توان گفت مردم فقط در بعضی لایه های پنهان و به بهانه های فردی ملت خطاب می شوند. اما اگر کمی عمیق شویم و مطالعه درست تری از جامعه داشته باشیم به راحتی درخواهیم یافت که هنوز خیلی دوریم. تنوع قومی و رسم و رسوم های متعدد در بین یک جامعه گپ درستی است و کدام نکته منفی در آن نهفته نیست اما اینکه چگونه با آنها برخورد کرد به نظر من اهمیت بیشتری دارد. اینکه در هنگام عبادت تعدادی با دست باز و تعدادی دیگر با دست های بسته ظاهر می شوند برمی گردد به رسم و رسوم های مذهبی هر یک از ما، اما بعضی همین موضوع ساده را آنقدر مشکل می کنند که کشتن یکی به دست دیگری ثواب و پاداش اخروی دارد. به نظر شما جریان از کجا دچار کج فهمی است. تعدادی انسان فرصت طلب و تشنه ی قدرت و پول برای خاطر خودشان و نه به دلایل مذهبی لا به لای خاک خورده ترین اوراق گذشته را می گشایند تا شاید بشود از بین آنها قسمت هایی را یافت که منفعت شخصی در آن نهفته باشد. از فردا روز آن خیلی جدی می شود و به عنوان اصلی قبول شده جامعه را به تباهی می کشاند و فقط منافع شخصی همان آقایان را برآورده می کند. در این دوره از انتخابات کشور باید تلاش دوستان در آن باشد که اجازه داده نشود از تنوع قومی ، زبانی و مذهبی در جهت تخریب کننده آن سود برده شود. انتخابات در زمانی کوتاه انجام می گیرد اما بعضی پریشان حالی ها و نگرانی ها را از خود به جای می گذارد که به این راحتی و به این زودی ها قابل حل نیست. راه حل اصلی بالابردن سطح دانش فردی در جامعه است. به قول از استاد اسماعیل اکبر قوم، زبان و مذهب بیشتر سیاسی می شوند و دید مثبت( به عنوان یک پتانسیل نهفته برای بروز و نشان دادن آن در درون و بیرون مرزها) به کناری می ماند. به گونه مثال دید اقتصادی در مورد این بیشترینه ها می تواند سالانه میلیون ها دالر را به داخل کشور سرازیر کند. همین گونه متعدد قالی چه و یا گلیم چقدر پتانسیل اقتصادی دارد. برای اکثر توریست هایی که برای دیدن کشور مان می آیند اینکه گونه های دستباف با دست زن افغانی بافته شده اهمیت زیادی دارد و حاضر استند پول بیشتری را هم بپردازند. خوب باید به جای زبان بافنده و یا مذهب آن هنر بافندگی آن مورد توجه قرار گیرد و سرمایه دراین بخش متراکم شود تا زود بتوان نتایج آن را لمس کرد و زن افغانی به نوعی استقلال مالی برسد. نامزدهای این دوره به جای بازپس کردن ورق های گذشته تلاش نمایند یک آینده روشن ترسیم کنند. باید برنامه کاری و طرح های کارآمد در زمینه های متعدد داشته باشند. هنوز برای من تنوع نامزدهای این دوره قابل حل و پذیرش نشده. اکثر این دوستان شنیده اند اما نمی دانند ریاست جمهوری یعنی همان باور ابتدایی داشتن قدرت و پول یک کشور نیست. وقتی می شنوی که اکثر آنها آمده اند تا سهمی دراین خورد و برد داشته باشند دچار یاس فلسفی می شوی. در شهر کورها حتی یکی هم نیست که پادشاه باشد. همه دچار توهم شده اند. ما در این دوره نامزدی داریم که از لیسه فارغ شده، و خودش اقرار می کنند در هر زمینه یی متخصص است و کارش را یاد دارد اما حتی این زمینه را درست تلفظ نمی توانست. از یک حزب دو نامزد داریم و حتی یکی حاضر به کناررفتن به نفع دیگر هم نشده ، به نظر شما این چه معنی می تواند داشته باشد. من می گویم این دهن کچی است به روند انتخابات و حق مردم برای تایین نامزد مورد نظر. دوست داران این حزب به کدام یک از این دو عزیز باید رای بدهند. یا نامزد محترم در دوره قبل توانست از طریق همین بروز و ظهور استعداد فردی پستی دولتی از کرزی بگیرد اما مدتی بعد به دلایل بسیار کار دولتی اش را از دست داد. همین عزیز دوباره نامزد شده و کمیسیون محترم انتخابات هم بی تفاوت از کنار نامش گذشته و شهروندان باز مجبورند پوسترهایش را در سطح شهر در این دوره هم مشاهده کنند. اقای عبدالحسیب آرین وقتی از آدرس پستی نه چندان بلند این گونه رسوا می شوند اگر بر حسب قضا رئیس چمهور شود چه خواهد کرد. بگذریم این حرف ها انقدر تکراری شده است که حتی ارزش جواب دادن از سوی نامزد محترم را هم ندارد. پس چه باید کرد؟ من فقط به دلیل اهمیت انتخاب و حق رای فقط به رنگ سفید فکر می کنم. دیشب وقتی به مادرم زنگ زدم و فرارسیدن روز جهانی مادر را تبریک گفتم دلش پر بود از گلایه . می گفت: چرا باید می شستم ، آماده می کردم تان تا به مکتب می رفتید، چرا باید تا اینجا می رساندم و حال تنهای تنها مانده ام. راست می گفت و جوابی به جزء سکوت نداشتم و بعد گریست و گریستم. ●●● چرا احمدی نژاد؟! بالاخره بعد ازچند ماه انتظار نتیجه ی انتخابات ریاست جمهوری در ایران برای همگان معلوم شد. از قرار معلوم برای نظام فقط روند انتخابات ، مقدار حضور مردم به پای صندوق های رای و برد آقای احمدی نژاد مهم بوده و اینکه دیگر نامزدهای این دوره چقدر می توانستند رای بیاورند اهمیتی نداشته. نظام یعنی همان تعداد محدودی که مسیر اصلی حرکت دولت و در کل حکومت را تعیین می کند. این افراد ایمان به رای مردم ندارند و نوع برداشت شخصی شان اهمیت بیشتری دارد و آن را به پای مصلحت نظام ختم می کنند. در این دوره از انتخابات ایران دیگر بحث تحریم وجود نداشت و مردم (لااقل درتهران که بیشتر قشر تحصیل کرده و باسواد سیاسی در آن وجود دارد) احتمال برد با رقیب جدی اقای احمدی نژاد بود. اما و با کمال تاسف هیچ کس نمی داند که باز این مصلحت نظام و از این قبیل حرف ها چه بر سر رای مردم آورد. برای من جای تاسف است به این دلیل که آقای احمدی نژاد هنوز باور به جنگ در منطقه برای بیرون راندن نیروهای خارجی دارد و تاثیر آن ،هم بر دولت و هم بر مرزهای ما آشکار است. سیاست کشاندن جنگ در بیرون از مرزهای ایران البته از دیرباز در دستور کار تمام دولت های ایران بوده اما با احمدی نژاد روند سریع تری پیدا کرده که البته شاید قسمتی از آن ناشی از سیاست های نادرست آمریکا در منطقه بوده. ایران در عرض چند ماه از دو همسایه مشکل ساز یکی طالبان که در حال توسعه فاشیست قومی و مذهبی بود و دیگری قدرت نظامی منطقه یعنی عراق را از پیش روی خود برداشته دید. البته در میدان سیاست قرار نبود برداشتن این دو وزنه باعث کشیدن نفسی راحت برای نظام ایران گردد اما با سیاست اشتباه آمریکا و بعد ناتو این اتفاق افتاد. ایرانی ها توانستند از پتانسیل مذهبی که در دو کشور همسایه ی غربی و شرقی به وجود آمده بود به نفع شخصی استفاده نماید. البته باید مسایل بزرگتری چون نگرانی روسیه و چین و استقاده پاکستان از همه ی این سیاست هاس نادرست به نفع شخصی چند نظامی را از یاد نبرد. هر چه است اگر آقای میرحسین موسوی انتخاب نظام می بود شاید یک سلسله امیدواری هایی در ارتباط سیاست خارجی ایران در سطح منطقه و جهان شکل می گرفت. برای همین انتخابات درایران برای جهان اهمیت ویژه داشت. در چنین شرایطی دولت آینده ی افغانستان باید سیاست خارجی خود را بر اساس سیاست جهانی عیار کند وگرنه به راحتی می تواند از همسایه شرقی خود متضرر شود. برای سپاه پاسداران ایران هیچ موضوعی به اندازه ی تداوم نظام جمهوری اسلامی مبتنی بر ولایت مطلقه ی فقیه اهمیت ندارد. پس اشتباه است با یک دید مذهبی و انسانی روابط سیاسی فی مابین را تنظیم کرد. ما باید خواسته های خود را از کانال سیاست جهانی کنترل وضعیت کنونی ایران تنظیم کنیم. نیروهای وفادار به نظام ایران حتی به شهروندان خویش هم رحم ندارند پس انتظار سیاست انسانی از این محل امکان ندارد. هر اتفاقی که در جهان می افتد در سرنوشت من و ما تاثیر دارد و به همین دلیل انتخاب ریاست جمهوری ایران هم بی تاثیر بر ما نیست و سهل انگاری است که بی تفاوت بود و نشست تا آقایان ما را شامل همان صدور انقلاب خود کنند.13.06.2009 ●●● از انتهای زمین آمده بود خسته و مانده ی روزگار خوشه هایش روان تر از باغ انار لب پر بود از شبنم و اشک آهوی مانده در خود و قدم های مادری که تشنه ی دعوتی است تمام رگ های جهان در او می دوید گاهی تشنه ی رود و شراب گاهی بی زار از مردهای استخوانی با دهانی به عرض جهان رگ های جهان سبب ساز زانو و بغل حبس درد در سینه و سر به کجا می رود این غزال تیز پای شاعر ما ؟ قصه ی سنگ فرش های سرخ اتفاقی نیست که جهان درد ناعلاجی است برای رود ●●● دیروز پشت این پنجره دو تا تفنگ نشسته بود و امروز دو تا پرنده از تفنگ خاطره یی مانده در خاک پرنده تازه عادت کرده به هایوهوی بعد از قفس
| Design By : Night Skin |


