تبليغاتX
شبهای کابل


شبهای کابل

آزاد

دنیای بزرگ و تاریکی است

این سلول های خاکستری

هجوم انبوه پیچک های وحشی

بر روی دیوار کوتاه تن

ریشه های ضمخت

شیارهای تنش را عریض تر می کند

و آدم های بیل به دست

خانه ویران را خراب

زمین این پیر فرطوط افتاده بر سرآشیبی

چقدر هر روز پرنده ها را در خود هضم می کند

 استفراغ کن همه ی این سال های رنج را

می دانم چقدر آدم را خواهی خورد

می دانم تن ام غبار تن دشت می شود

تقدیر!

ببار! عمق فاجعه ی خود را بر هم زمینی های من

دیگر خسته استم از این دروغ های شبانه

وقتی صبح برف سنگین تر می بارد

و باران از جغرافیای من می هراسد

من آخرین ماموت عصر یخ بندان

تکانه های آخرین عطسه ی دوران دایناسورها

خسته ام از وعده ای سر خرمن

گلوی مرا محکم بفشار

تا دوباره متولد شوم

جایی دیگر

دور از سرطان سلول های پوست

می خواهم باور کنی من اولین حرف الفبا نیستم

آخرین هم

این روزها چقدر انسان به مرگ نزدیک است

در همسایگی مرزهای انسان

انفجاری در راه است

آهای ! آدم های در حال فرار

بمانید که جهان دارد پوست می اندازد

کلاغ های شانس دور سرم می چرخند

و غارغار کنان مرگ مرا داد می کشند

 دیوانه یی  هر روز مرز تنم را جایی دیگر رسم می کند

زمین که می چرخد

من حیران می شوم

از تقدیر خود

و فریادهای بلندم را کاش کسی می شنید

من نمی خواهم هر روز تو مرا دور سرت بچرخانی

 

وقتی خسته از کوه مرا پایین می کشی

عادت به شهر نشینی را نیاموخته

پشت ام به تخت می رسد

من دل در گروی سنگ دارم و سختی راه راتفاع

شهر بوی عطر پاریس و کباب گوسفندان پامیر

سیم خادار

دیوارهای مستحکمی که اسیرم می کنند

آهسته آهسته به مرگ نزدیکم می کنند

خودم

شما

و دست هایی که هست و نیست

 

 

 

نوشته شده در 2012/4/30ساعت 1 قبل از ظهر توسط سید نادر پژوهش| |

وقتی تو می باری روی دست های درخت 

 دل ام می گیرد برای خودم ، پرنده و سقف 

 دل ام به سنگینی هزاران دانه ی برف 

 دل ام باری برفی را می کشد تا کلکین و درخت

 می خواهم به میان گیس تو چنگ بزنم

 پرنده را می خواهم

 این روزها کسی به فکر پرنده نیست

 شهر در آشفتگی تن است و تن و طعم شیرین زندگی

 پرنده به دست های تو التماس کرد

 اما روزگار او را بر دیوار بلند شهر به دار آویخت 

 تا درسی شود برای مهاجران سرزمین های دور

 من و سقف هنوزم در شهریم و شهری استیم

 هنوز قصه ی غصه ی حوض نقاشی است بر تن درخت

 کاش می شد سقف من درخت تو بود

 دست های من تو را می فشرد

 اگر انسان نبودم.

 13/02/2012 سید نادر

نوشته شده در 2012/2/14ساعت 1 قبل از ظهر توسط سید نادر پژوهش| |

صدای آوازش در سیاهی صورت اش گم شده بود و عینک سیاه بیشتر جلب توجه می کرد. بلند بلند شاه بیت اصلی یک ترانه معروف هندی را می خواند. "یک دل عاشقانا" و قسمتی که فکر کنم در ترانه نیست را هم می خواند . "آهای های ای" با خودش زمزمزمه می کرد و مردم پیاده رو را که از دو طرفش عبور می کردند اصلن گویی نمی دید. دلش پر بود. دل پرش را در پیاده روهای کابل خالی می کرد. این روزها چهره های این چنینی فراوان در سرک های منتهی به گوته سنگی و اطراف پل نزدیک به میدان شهید مزاری دیده می شوند. چون بی خانمان استند و معتاد جایی برای خواب و استراحت ندارند و مردم دل خوشی از آنها به عنوان مجرم ندارند. مردم می گویند آنها مثل کرم ها استند که شهر را آلوده می کنند و چهره یی مخدوش از آن به همگان ارایه می دهند. تا به حال شهرداری کابل چند بار آنها از جای تجمع شان بی جا کرده اند. اوایل در درون خانه فرهنگ روس بودند و بعد در اثر فشار نیروهای امنیتی به زیر پل نزدیک میدان شهید مزاری منتقل شدند. حالا بعد از باریدن برف های سنگین این چند روز معلوم نیست شب ها را در سردی چندین درجه زیر صفر کجا می گذرانند. چند سال پیش گفته می شد هر روز چند تن از معتادهای خانه فرهنگ روس در اثر سرما به بدترین شکل ممکن می مردند و حتی روزها جسدشان در زیرزمین های آن می ماند. گفته می شد نهادی تلاش کرده بود برای آنها پتو و پلاستیک فراهم کند اما بازم این کافی نبود و روزانه تلافاتی داشتند. به دور از کرامت انسانی و دور از فامیل و دوست در تاریکی و سردی شهر می مردند و بدن شان روزها می ماند. خیلی خونسرد به نظر می رسید و گویی متوجه بارش سنگین برف نبود و با خود ترانه می خواند و بی توجه بودنش به اطراف خودش دیگران را رنج می داد و بعضی با نیشخند این پیام را می رساند و بعضی با نگاه های کشاله دار مسیرش را تعقیب می کردند. پیاده رو لغزنده بود هر لحظه گمان می رفت که او باید لخشک بخورد و به زمین بیافتد، اما او حتی بی توجه به زمین و برف و یخ بلند بلند می خواند و ترسی هم از این که شاید صدایش بد باشه و گوش خراش نداشت. جسورانه به پیش می رفت و برف های روی زمین و فضای پیش رو را می شکافت. زمزمه هایی شنیده می شد که می گفتند خودش را خوب ساخته و حالی نشه ی نشه است و به همین دلیل متوجه هیچ کس و هیچ چیز نیست. صورت تاریک و غرق چرک اش می گفت که سال هاست روی حمام گرم را ندیده و کالایش گویی هیچ در آب غوطه ور نشده است. هنوز می خواند و پیش می رفت. تا این که در کوچه تنگی پیچید و در میان برف و پیچ و خم آن گم شد. خودش رفته بود اما حرف های مردم در هوای شهر باقی مانده بود و گوش را می آزرد. " بی کس است و معتاد و روزگار را از دوزدی تیر می کند." "میکروب است و بچه های پاک را هم آلوده می کند و دولتی باید جمع شان کنند و به جایی ببرندشان." "شهر را ناامن می کنند و مردم را می ترسانند. شب ها هر جا استند و مال مردم امنیت ندارد." داشتم با خودم فکر می کردم یعنی اگر انسانی معتاد شود دیگر راه برگشتی ندارد و اطرافیان با دست خود و حتی با کمی به جلو راندن کمک می کنند که زودتر خودشان را خالی از مسئولیت بسازند و شانه هاشان به راحتی بتکانند. در بیشتر کشورهای جهان اعتیاد به عنوان یک هنجار اجتماعی پذیرفته شده و معتاد نه به عنوان مجرم بلکه به عنوان مریض مدوا می شوند. وقتی ما بیشترین تولید مواد مخدر ( تریاک ) را در جهان داریم ( 90 درصد مواد مخدر جهان در افغانستان تولید می گردد، این گزارش نشان میدهد که در سال 2011 عيسوى مقدار 5800 تن تریاک در کشور تولید شده است) چرا نباید مسئولیت خود را بپذیریم. وقتی درآمد حاصل از فروش تریاک مقداری است که خبرگزاری بخدی به نقل از سازمان ملل متحد نقل کرده است: "این سازمان گفته است که از سال 2001 تا سال 2010 میلادی درامد حاصله از مواد مخدر تولید شده در افغانستان به طور اوسط حدود 68 میلیارد دالر تخمین شده است. اداره مبارزه با جرایم و مواد مخدر این سازمان می گوید: از این مقدار پول دو میلیارد دالر آن به افغانستان و 66 میلیارد دالر دیگر به قاچاقبران و حمایت کننده گان بیرونی در خارج از افغانستان تعلق گرفته است." پس چرا نباید مقدار ناچیزی از آن برای بازگردان معتادین به بستر جامعه سالم شهری هزینه شود. دولت ما هنوز مسئولیت عمده یی در زمینه بازگردان و مداوای معتادین در دست نگرفته و فقط می تواند از طریق فشار آوردن روی آنها زمان مرگ شان را نزدیک تر کند. با وجودی که دولت اعلام کرده که کمیسیون دیگری را به کمیسیون قبلی برای حل مشکل کشت و استفاده از مواد مخدر ایجاد کرده اما تجربه ثابت می کند که این گونه کمیسیون ها بیشتر برای ایجاد فرصت شغلی برای کسانی که سرشان بی کلاه مانده است ، استفاده شده و تنها چیزی که همیشه گم بوده و است کار و کارایی است. چاره درد جامعه ساخت سازمان و ارگان و کمیسیون ها نیست بلکه مردم خسته از بی اعتمادی شدیدی که بین آنها و دولت پیش آمده هر روز بیشتر و بیشتر ایمان خودشان به فردای روشن از دست می دهند و در یاس فرو می روند. این روزها نقل هر مجلسی آیه یاس خوانی است که تا دیروز آیه یاس بود اما امروز عینیتی است که باید پذیرفت. زمان گذشت و استفاده درست نشد و مدیریت دولتی در کلاف خود بیشتر و بیشتر تنید و سنگینی آن بر شانه های مردم افتاد و باعث شد تا قسمت عمده درد و دل های نشست هاشان دولت باشد و فساد و آشفتگی حال دولت مردان. در میان برف سنگین آسمان کابل و کوچه گم شد و تنها می شد ردپای او را میان برف ها دید. سید نادر 11/02/2012
نوشته شده در 2012/2/12ساعت 1 قبل از ظهر توسط سید نادر پژوهش| |

دوران کودکی منتظر بودم/ پدر هنوز هم منتظر است/ جمعه ها/ عصر/ چشم بر عقربه های ساعت دیواری دارد/ دانه های تسبیح آهسته آهسته تمام می شود/ اما غروب با دستی سرد از راه می رسد/ پدر دلگیر از انتظاری طولانی / باز دانه های تسبیج را می شمرد / مادر ناخن دست هایش را با ترس می چیند / مبادا دچار گناه شود / دانه دانه آنها را جمع می کند/ و بعد به گوشه یی می برد/ من و دود و قلیان و دوست/ انتظار پایان را داریم / پایانی از جنس خودم ./ 30/12/2011 سید نادر
نوشته شده در 2012/1/2ساعت 2 قبل از ظهر توسط سید نادر پژوهش| |

مجموعه شعرهای نو من که حاصل 8 سال زندگی در کابل و دو سال در هندوستان بود امروز و توسط انتشارات تاک چاپ شد. این انتشارات فعالیت جدی خود را چندی است در کابل و با همت محمد حسین محمدی داستان نویس مطرح کشورمان شروع کرده و تا به حال ده ها عنوان شعر، داستان و رمان را به نشر سپرده و قصد دارد صنعت چاپ در افغانستان را با معیارهای دقیق تر و برخورد عمیق با اثر ادامه بدهد و تلاش دارد تا کیفیت و کمیت را تا حد امکان معیاری تر بسازد. برای آنها آرزوی موفقیت های بیشتر دارم و از چاپ اثرم توسط آنها خصوصا آقای محمدی تشکر و قدردانی می کنم. سپاس فراوان از سید محسن حسینی که با وجود دوری و داشتن کسالت طرح روی جلد را برای من کشیدن.دوستان می توانند این اثر را در کتاب فروشی های شهر به خصوص نماینده گی انتشارات عرفان در کابل به دست آورند. 

  

مشخصات:

چاپ اول : کابل ، پاییز 1390

طرح جلد : سید محسن حسینی

صفحه آرایی: حسین سینا

عنوان: یک قرن خواب رئیس جمهور

نوشته شده در 2011/11/29ساعت 0 قبل از ظهر توسط سید نادر پژوهش| |

من دلم پر است از سکوت لب هایم

لب های سکوت کرده را می گویم کنار سایه درخت

سایه هایی نرم و پاکیزه تر از حرف های سخت

من دلم تنگ است برای حرف های بی صدای مانده در ته دل

ته نشین اند

نشسته تا شاید روزی بر خطوط خیابان فرود آیند

شاید منتظر است برای اتفاقی بزرگ

سبز

رنگی که این روزها حرف می زند

با من

از تهران می گویند شروع شد

اما من سال ها قبل خوابش را دیده بودم

در کوچه های خودمان

می گویند فرات تن اش را شیار کشید

میان درخت های خرما

و بعد سبز پوشید

 

ساعتی قبل باز شنیدم

جهان در آستانه ی زایمان من است

اما من که حرفی برای گفتن ندارم

می شود چند ثانیه دیرتر بیایم

لب کلکین پرنده یی نیست

به انتظار

می شود در خود بمانم.

10/10/2011   کابل  

نوشته شده در 2011/10/11ساعت 1 قبل از ظهر توسط سید نادر پژوهش| |

خیلی وقت می شود ننوشتم و همین دلیل خوبی است تا به زور هم که شدم خودم را بکشم به پای لپ تاپ. دو ماهی است به کابل آمدم و در این ماه مدت بیشتر در اتاق بودم و با پدر و مادر. مادر و پدر همانطوری که انتظار داشتم زود دلتنگ شدند. به هر بهانه یی یاد روزهای ایران بودن را می کنند. هر چند ساعت یک بار یادی از روزهای باهم بودن و با آنها بودن را می کنند. هنوز قسمتی از خانواده در ایران استند و روزگار می گذرانند. بیشتر دلتنگ خواهرزاده هایم می شوند. دو پسر ناز و قشنگ با شور و شعور در خور و نمکی. هر دو ساعت های خالی و بی کاری پدر و مادر بزرگ شان را پر می کردند. به مادر و بابا سر می زدند. شیرین کاری و زبانی می کردند و ساعت آنها را پر می کردند. من این روزها هر چه تلاش می کنم نمی توانم جای خالی آنها به اشکال دیگر پر کنم. خواهرزاده هایم روحیه یی پدر و مادر فکر می کنم بهتر می شناختند و یا شاید رمز این راز در سن هر دو گروه پنهان باشد. نمی دانم چرا باید نوجوان ها بیشتر از ما قابلیت درک و فهم انسان های سن کلان را دارند. بعضی می گویند پختگی این سن و سال کودکان گی را می طلبد. بی ریا می دانند کی چگونه شوخی کنند و کی درد و دل و یا می دانند چه وقت هایی بازی کودکانه راه بیندازند. کسانی که در سن و سال من استند شاید به دلیل روزمره گی غرق استند و انسان غرق شده کمتر می تواند این دو گروه را بفهمد. آنها صبور ، مهربان ، شوخ طبع ، رک و صریح ، صادق و دقیق استند. ما پراکنده ، آشفته ، برآشفته ، زودرنج ، خودخواه و عصبی استیم. حق باید داد که زود دلتنگ خواهر زاده هایم شده اند.

10/10/2011  کابل 

نوشته شده در 2011/10/10ساعت 3 بعد از ظهر توسط سید نادر پژوهش| |

دقایقی قبل سید عباس حسینی ،پسر دایی ام، از هرات تماس گرفت و گفت که مامان و بابا به هرات رسیده اند و گفت می توانم با آنها صحبت کنم. صدای اول از پدرم بود که این روزها کمی دلگیر معلوم می شود، شاید به این دلیل که از کشوری برمی گردد که بیشتر از 26 سال در آن خاطره دارد و معتقد بود از لحاظ مذهبی احساس امنیت داشت. پدر کاملا مذهبی و باورمند به ارزش های مذهبی است که البته خطری برای هیچ انسان مشابه خودش نداشت و ندارد چرا که باور داشت همه انسان استیم و باید در کنار هم زندگی کنیم و مذهب جدایی نمی آفریند. پدر تجربه ولسوالی سنچارک را داشت که وقتی اسلام سیاسی در آن نفوذ کرد مرزها تعیین شد و حتی پدر و فرزند را قاتل جان یکدیگر کرد. می گفت فبلن این طور نبود. با مادر هم صحبت کردم. او آشفته ، پریشان و ترس را در غالب کلمات به من رساند و فهمیدم تجربه مادر در ساعت های اولیه وارد شدن به افغانستان متفاوت از پدر است. پدر می دانست در اطراف چه می گذرد اما مادر می گفت مردمی را دیده پریشان و کودکانی را بی برنامه و مشغول خاک بازی و دور از خانه در دشت های برهوت و بی آب و علف از داخل موتر رصد کرده. مادر کمی ترسیده بود و می گفت وقتی به هرات رسیدند کمی ارام شده و حالا بهتر است. به شوخی یا جدی می گفت من مقصر این سفر استم که آنها را مجبور کرده تا از قسمتی از خانواده خویش در ایران جدا شوند. مادر دلتنگی اش از همین دقایق شروع شده بود. مادر وقتی بیشتر از 20 سال داشت به همراه دیگر اعضای خانواده و قوم و خویش به ایران مهاجر شده بود. می گفت اولین روز رسیدن به ایران او را مجبور کرده بودند که عرقچین (کلاه سنتی زنان منطقه ) و واسکت زنانه سنتی به همراه لباس بلندی که سرتاپا را می پوشاند را تن بیرون کرده و به جای آن لباس مدرن یعنی همان چادر سیاه و لباس های دیگر تن اش کرده اند. با مفهوم حجاب بعدتر آشنا شد و فهمید گناه و دوزخ و بهشت خیلی جدی تر از آن بوده که فکر می کرده. زن ها در وطن و در منطقه بیشتر درگیر کارهای روزمره گی بودند و چندان خبری از اسلام فرهنگی و سیاسی نداشتند و با وقوع انقلاب های اسلامی و هجوم افکاری که نتیجه مهاجرت ها بود و گروه های تبلیغی مزدبگیر ، با بعضی مسایل بیشتر آشنا شدند. اما من مادر خود را در لباس سنتی خودش دوست دارم که هیچ ریاکاری در آن نیست و خودش بود. من باورهای مادر را دوست دارم که به خودش حق دخالت در زندگی هیچ انسانی را نمی دهد و از دروغ و ریا و زنا و دشنام و ربا متنفر بود. مادر وقتی کابل برسد خواهد دیگر که کابل چند فرهنگی سرگردان تر اش می کند و خواهد فهمید که باورهای سنتی اش ، اسلامی اش و فضای تازه و مدرن تر کابل ترکیب نامتجانسی است که باید به شکلی بپذیرد و تا جایی تسامع و تساهل را رعایت کند و خواهد فهمید دستگاه دولت نمی تواند فارغ از امنیت باشد و هنوز در سطح شعار به فرهنگ خیره شده.  مادر حتمن مدتی در خود می رود و غرق در خودش خواهد شد تا این که بتواند خودش را با شرایط و زمان و مکان تطبیق دهد و انعطاف را پیشه کند.

تا دو روزی در هرات استند و بعد به همراه سید عباس و خواهر کوچک ام به کابل می روند آن جا خوشبختانه از پیش برای شان داداش حسین دوست داشتنی همه چیز را آماده کرده و من هم تا چند روز دیگر به جمع شان می پیوندم.

31/07/2011  پونه 

نوشته شده در 2011/7/31ساعت 5 بعد از ظهر توسط سید نادر پژوهش| |

نمی دانم چرا همه سراغ تو را از من می گیرند!؟

 

بعد از 26 سال دوری مامان و بابا می خواهند برگرند وطن. پدر دی شب وقتی تلفنی صحبت کردیم زد زیر گریه و بغض اش را شکست. این برای چندمین بار بود که بغض پدر می شکست. او این روزها خیلی دل نازک شده است و برخلاف چندین سال قبل که حتی وقتی خبر مرگ مادر بزرگ و یا بعدتر برادرش را شنید لااقل در مقابل ما خودش را پنهان می کرد و تا می توانست هر چه بود در درون خود می ریخت و روزانه شاید با درخت ها ، با دیوارها ، با سنگ و آجر ، با بیل ، با باران ، با ارتفاع ، با هر چیزی به غیر از ما حرف می زد و درونش را خالی می کرد و یا شاید همان مسدود کردن های درون امروز سربرآورده و می جوشد و می خروشد و آشکار می کند تا شاید درونش خالی شود و بیرون کمی آرام و قرار به نظر برسد. این روزها تنهای تنها شده اند و برادر بزرگ ام و عروس خانه مان به جایی دیگر کوچ کشی کرده اند و شاید همین بوده دلیل اشک های پدر. مادر چون همیشه و همواره برای تک تک ما به خاطر دور شدن خوب گریسته کمی آرام بود اما می دانم این آرام بودن دلیل نمی شود که در درونش آتشفشانی در حال فوران نباشد. من می خواهم هر چه زودتر بعد از سالی دوباره هم سفره شان در کابل شهر رویاهای پدر در دوران سربازی اش باشم. می خواهم دامن مادر را در کابل به زیر سر بگذارم و آرام بگیرم.  پدر با خاطرات گذشته خود وقتی وارد کابل شود حتمن تعجب خواهد کرد. پدر تجربه شهر کابل دوران سردار داود را دارد و شهری را که خلوت بود و با جمعیتی کم. اما این روزها کابل دختر آبله گونی است با ده ها مرض دیگر ناعلاج. کابل پایتخت سیاسی افغانستان محل تجمع تمام جاسوسان کشورهای قدرت مند است. کابل محل تجمع دزدان و مافیای اقتصادی و تجاری کشور ، منطقه و جهان است. کابل محل بود و باش دختران و پسران هزار رنگ و هزار چهره است. کابل پایتخت تضادهای جهانی است و تناقض های عجیب و غریب. دموکراسی شلوغ و ورم کرده و غرق در فساد اداری ، جامعه مدنی ریاکاری که هر چیزی است جزء مدنیت در آن ، پلیس جسور و بی ادب ، ارتشی که در وفاداری اش شک و تردید آورده می شود، کابلی پر از دود و خاک و گرد و غبار و یک عالم خستگی مردمانش، کابلی که بارها ورم کرد و سر باز کرد و زخم خورد و جریحه دار شد، کابلی که مردان اسب سوار و اسباب جنگ را دید و امروز غرق در جنگ افزار مدرن روز است ، کابلی که با دست خود فرزندانش را به دار آویخت و شاهد اشک بود و اشک بود تا سیلی شد و همه چیزش را برد، کابل امروز هر چیزی است به غیر کابل. هر چه از من شنیده است نتوانسته باور کند باید خودش ببیند.

 

26/7/2011  پونه  

نوشته شده در 2011/7/26ساعت 3 بعد از ظهر توسط سید نادر پژوهش| |

هنوز نتوانستم فراموش ات کنم .

چند روز است که هوا کاملا ابری است و گاهی سنگین و گاهی سبک باران می بارد. مهلتی برای آفتاب پیدا نشده که سر بکشد و رطوبت ناشی از تراکم ذرات آب را بخشکاند. روزها با ترکیب رنگی یکسانی شب می شود و شب هم محل باریدن دانه های خرد و کلان باران می شود، خلاصه حیران و گیج در حکمت این فراوانی و نعمت، جواب سوال های خود را نمی یابی مخصوصن وقتی می شنوی خشک سالی بی سابقه ی در آفریقا به ویژه در شمال و شرق جان انسان ها را می گیرد و به کام مرگ فرو می برد. این جا درختان مست و سرخوش اند از وفور رزق و روزی که طبیعت ارزانی شان کرده و در جایی دیگر همین طبیعت با مشت هایی بسته گره هایی بیشتر را بر مردم تحمیل کرده و بسته. باران می بارد و سگ ها گویی شنیده اند که باید به زیر باران رفت و می روند. چند روز قبل چترم را در ریگشایی گذاشتم و فراموش کردم موقع پیاده شدن بردارم.  از همان روز تا به حال می بارد و من هم حوصله ندارم چتری دیگرم بخرم. امروز مثل موش آب کشیده شدم وقتی به اتاق رسیدم. تمام لباس هام یا خیس استند یا در تشت و آغشته به پودر لباس شویی و یا رطوبتی شده اند. نمی دانم فردا چی را باید بپوشم. وقتی به اتاق رسیدم فهمیدم آب هم قطع شده و این بود که فکر کردم شاید امروز روی شانس نیستم. اول این که چند بار باران غافل گیرم کرد و تا توانست بارید و بعد حالا که نمی شد به حمام رفت برای گرفتن دوش. خسته به تخت خود رفتم . انترنت هم از دیروز قطع شده گویی معتاد شده ام و نبودن انترنت آزارم می داد. می خواستم آخرین خبرهایی مربوط انتقال مسئولیت های امنیتی در افغانستان را دنبال کنم. فکر می کنم امروز نوبت مهترلام بوده و باید چیزی می خواندم تا راضی می شدم. این روزها وقتی می خوانم دوستان خیلی راحت دیروز را با امروز بی رحمانه مقایسه می کنند و به جزء خالی گاه نکته های خواندنی و تحلیلی دیگری ندارم متاسف می شوم. به باور من امروز امروز است با تجربه یی تازه و مسایل خودش. باید امروز را بفهمیم و آسیب شناسی دقیقی از امروز برای آینده یی که امیدی در نوشته ی دوستان نیست یافت. امید من نسل من است که تجربه ی گذشته و امروز که هر لحظه داره به روز می شود را دارد. در این باره بعد می خوهم دقیق تر بنویس ام. انترنت نبود و خودم را مشغول دیدن مستند بی بی سی در مورد جنگل ها کردم و کمی هم از بحث دو نفری تونی بلر و هیچس را شنیدم. در مورد دین است و این که نیازی است یا نیست با آن.

پونه     20/7/2011  

نوشته شده در 2011/7/20ساعت 0 قبل از ظهر توسط سید نادر پژوهش| |


Design By : Night Skin

امارگیر حرفه ای سایت

تصاویر زیباسازی نایت اسکین